تبليغاتX
یه حرف تازه

 در یک روز گرم تابستانی پسر کوچکی لباسهایش را درآورد و

 خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد

 و از شادی کودکش لذت میبرد. ناگهان تمساحی را دید که به سوی

 فرزندش شنا میکند وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد.

 پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ...

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید

 و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید

 ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت

 آن پسر در كام تمساح رها شود .کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود،

 صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.

 پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد.

 پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش

 جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد.

پسر با  ناراحتی جای زخمهای تمساح را نشان داد

 سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم،

 اینها خراش های عشق مادرم هستند ...

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:2 توسط صدای دلم |

 

ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی دخترک به خانه برمی گشت پشت در پاکت نامه ای را دید

که نه تمبری داشت و نه مهری! فقط نام و آدرس روی پاکت نوشته شده بود

 دخترک با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند :

دخترکه عزیزم ،

عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم ، با عشق ، خدا .

دخترک همان طور که با دست های لرزان نامه را روری میز می گذاشت با خود فکر کرد که

چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که

 ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم ! 

 نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط ۱۰۰۰ تومان داشت ، با این حال براي خريد و تدارك ميهماني

 به سمت فروشگاه بیرون آمد. باران به شدت در حال بارش بود و او خيلي عجله داشت تا زود به

خانه برسد و عصرانه را حاضر کند، در راه بازگشت از خريد با زن و مرد فقیری روبرو شد !

 آنها به دخترک گفتتند خانم ما سرپناه و پولی نداریم بسیار هم سردمان است و گرسنه هستیم

 آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟

او جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام .

 مرد فقير گفت بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و

 آن دو به حرکت خود ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند

ناگهان دخترک درد شدیدی  در قلبش احساس کرد و حالش دگرگون شد !

 انگار ندايي در درون او ملامتش ميكرد . ناخودآگاه و به سرعت دنبال آنها دوید !

آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید : وقتی دخترک به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد

 و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد .

وقتی  به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید و

 او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد

پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد !

كلمات ساده و مختصري در آن نامه نوشته شده بود : 

دخترکه عزیزم ،

از پذیرایی بي نظيرت و کت خوب و زیبایت متشکرم ، با عشق ، خدا .

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 22:59 توسط صدای دلم |

 

زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد .  نسبتا شلوغ بود.

 با فروتني گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا هستند

صاحب خواربار فروشي با بي اعتنايي،  و با حالت بدي خواست كه او از مغازه بيرون رود !

زن نيازمند   گفت شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم .

اما او گفت : نسيه نمي دهد.

مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت :

ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من !

خواربار فروش با تمسخرگفت : لازم نيست، به حساب خودم.  ليست خريدت کو ؟

 زن نيازمند گفت : اينجاست !

خواربار فروش با صدايي كنايه دار اضافه كرد: ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش،

 هر چه خواستي ببر.زن با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در ‏آورد،

 و چيزي رويش نوشت و ‏‏آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت!!

خواروبار فروش باورش نشد. مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد.

 کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند !

در اين وقت خواروبار فروش با تعجب  تکه کاغذ را برداشت تا  ببيند روي آن چه نوشته شده است !

کاغذ، ليست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود که نوشته بود :

اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده ساز !

مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و  متحير خشکش زد، زن خداحافظي کرد و رفت.

دهنده بي منت، فقط  الله  است و بس !


+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 20:45 توسط صدای دلم |